سيد محمد باقر برقعى
3021
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
چون ننالد به چمن بلبل از اين داغ ، كه ديد * همه گلها شده پرپر ز سموم فتنى هست آنجا سخن از بلبل و گل بىهنگام * كه نه گلزار بهجا مانده نه باغ و چمنى ميوه زان باغ نچينى كه درختانش را * همه افكنده ز پا تيشهء هيزمشكنى نشناسيم بد از خوب و بجا گفت آن كس * همه يكسان بر ما دفزن و شمشيرزنى زان همه يار وفادار كه بودت « كيوان » * هيچ دانى كه نماندهست مگر يكدو تنى ؟ محصول حيات هرگز از مسجد كسى نامد برون از اهل دل * اهل دل را جستجو كن از در ميخانهاى كن به هر سويى نظر ، باشد كه ناگه نور حق * بر تو تابد پرتوى از روزن بتخانهاى نيكبين ، كن ديده را تا خار را بينى كه هست * بهر زلف نوعروسان چمن چون شانهاى زين گناه نفس دون شرمندهام در نزد خويش * كآشنا را ترك كردم از پى بيگانهاى نيست محصول حيات ما جز اين ، كز نيك و بد * چند روزى در جهان ماند ز ما افسانهاى خواهم از ساقى دوران تا كند قسمت مرا * ساغر رندانهاى ، در خدمت جانانهاى اى توانگر ! هم ز رحمت روزى آخر باز پرس * حالت يك بينوا را در دل ويرانهاى اى شده مغرور نيروى جوانى ، بينمت * پير پر بشكستهاى ، در گوشهء كاشانهاى گر نه كار شمع بودى سوختن از بهر غير * كى برايش جان خود كردى فدا پروانهاى معرفت آموز « كيوان » زان كه باشد معرفت * در جهان آفرينش گوهر يكدانهاى